close
تبلیغات در اینترنت
حضرت زینب

حسین جنتی دوست
كشتي بي بادبان دختر شاه جوانمردان گفت كي درياي مواج كرم   تشنگي از حد طاقت در گذشت كودكان را آب چشم از سر گذشت   هم سبوها خشك شد هم مشك‌ها نيست آبي در حرم جز اشك‌ها   خواهرم از تشنگي نالد همي بر زمين نم شكم مالد همي   تر نشد از دوش تا اكنون لبش جز ز آب ديدگان ز بينش   اي سحاب غيرت و…
قالب وبلاگ
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ي سايت

جنتی هستم معلمی کوچک از جامعه ی بزرک معلمان عزیز. در این وبلاگ سعی می شود به دور از مسایل سیاسی ، بیشتر به مسایل تربیتی بپردازم. منتظر نظرات و راهنمایی دوستان عزیز هستم. التماس دعا. موفق باشید
آرشيو
پیغام مدیر سایت
سلام دوست من به سایت حسین جنتی دوست خوش آمدید لطفا برای استفاده از تمامی امکانات

دانلود فایل , شرکت در انجمن و گفتگو با سایر اعضا در سایت ثبت نام کنید







كشتي بي بادبان

دختر شاه جوانمردان

گفت كي درياي مواج كرم

 

تشنگي از حد طاقت در گذشت

كودكان را آب چشم از سر گذشت

 

هم سبوها خشك شد هم مشك‌ها

نيست آبي در حرم جز اشك‌ها

 

خواهرم از تشنگي نالد همي

بر زمين نم شكم مالد همي

 

تر نشد از دوش تا اكنون

لبش جز ز آب ديدگان ز بينش

 

اي سحاب غيرت و بحر اميد

آب رحمت ده كه جان بر لب رسيد

 

نام آب آورد و شد از نام آب

ابر رحمت زآتش خجلت كباب

 

پيش رويش آنچنان بي‌تاب شد

كز خجالت پاي تا سر آب شد

 

سخت باشد پيش والا همتي

كه روا از او نگردد حاجتي

 

آب خواهند وندارد چون كُند

چون كند جز ديده را جيحون كُند

 

با تضرع شد بسوي شاه دين

كي سر و سر حلقه اهل يقين

 

آب آب كودكان آبم ببرد

ناله لب تشنگان تابم ببرد

 

مشك خشكم كوه حسرت شد به پشت

غيرتم آتش كشيده و غصه كشت

 

خواهش آب غريز مهوشي

زد به اركان وجودم آتشي

 

آب تا دور است زان لبهاي نوش

آتش جانم نمي‌‌گردد خموش

 

رخصتي فرما سوي شط رو كُنم

كسب آبي از براي او كنم

 

سرور آزادمردان ناگزير

اذن رفتن داد بر آن دلپذير

 

رو به سوي شط نهاد و شد روان

چون هجير از بيشه و تير از كمان

 

 

ديد لشكر راه شط را بسته‌اند

از خدا دور و به هم پيوسته‌اند

 

زين طرف از شه ندارد اذن جنگ

زان طرف بر او زدشمن عرصه تنگ

 

گردش از هر سو برآمد تيغها

چون شرر از نار و برق از ميغه

 

بر دفاع از خويشتن ناچار شد

دست بر شمشير و در پيكار شد

 

گه متانت گه مدارا گه ستيز

مي‌زد و مي‌رفت كجدار و مريز

 

لشكر از پيشش همي مي‌گشت دور

چون خس از طوفان چون ظلمت ز نور

 

حمله كرد و صف شكست و ره بريد

تا به كام دل كنار شط رسيد

 

ديد آبي با صفا و موج موج

دل طپيد و تشنگي بگرفت اوج

 

يك كف آب از دل شط برگرفت

در كنار چشمه كوثر گرفت

 

خواست نوشد غيرتش هي زد كه هان

غافلي مر از دل تشنگان

 

عقل گفتش تشنه كامي نوش كن

عشق گفتش بحر غيرت جوش كن

 

آب گفتش بر صفاي من نگر

قلب گفتش در وفاي من نگر

 

عافيت گفتش كف آبي بنوش

عاطفت گفتش كه چشم از وي بپوش

 

تشنگي گفتش ترا سازم هلاك

رستگي گفتش كه از مُردن چه باك

 

عقل گفتش از دوا دوري كن

عشق گفتش از وفا دوري كن

 

آب را افشاند و آهي بركشيد

دردل شط شعله آذر كشيد

 

گفت اي آب فرات بي وفا

چند دوري از لب اهل صفا

 

آب گفتش من مطيع حضرتم

نوشكن اين ميرعالي همتم

ني پليدم ني مضافم ني حرام

سازگار هر گروه هر مرام

 

تو چرا بر خود حرامم مي‌كني

شرمسار خاص و عامم مي‌كني

 

هم لطيفم، هم نظيفم هم زلال

بر همه قومي و هر كيشي حلال

 

گفت آري هم لطيفي هم زلال

ليك من از خوردنت دارم ملال

 

در همه قومي و هر كيشي خوشي

جز به كيش غيرت و غيرت كِشي

 

ياد لبهاي ولي تشنه كام

بر من لب تشنه‌ات دارد حرام

 

من بنوشم آب ومولا تشنه لب

كو مروت،‌ كو هميت، كو ادب

 

سالها لاف وفاداري زدم

با دم ياران دم از ياري زدم

 

با وفايم بي وفايي كي كنم

از وفاي خود جدايي كي كنم

 

من بتو مشتاقم و دل طالب است

ليك عشق دوست بر ما غالب است

 

تا بود عطشان لب مولاي من

تر نخواهد شد ز تو لب‌هاي من

 

مشك را پر كرد و شد روان

تا رساند بر لب لب تشنگان

 

ناجوانمردي برآمد از كمين

تاخت بر دست رشيدش تيغ كين

 

چون فتاد از پيكر او دست راست

گفت دست دوست فوق دستهايت

 

چون بيفكندند دست ديگرش

سر فرود آمد به حمد داورش

 

گفت گر دستم فتاد از تيغ كين

دست دل وصل است بر دامان دين

 

خوش بحالت اي همايون دست و بال

زودتر از من رسيدي بر وصال

 

خوب شد اي دست كز پيكر شدي

دستيار دين پيغمبر شدي

 

دست من افتاد گر در خاك و خون

دست حقم زآستين آمد برون

 

 

در ره دين خدا افتاده‌اي

آبروي جاودانم داده‌اي

 

گشته‌ام بي‌بال دميبالم زتو

در خور صد گونه اجلالم زتو

 

گر نباشد دست اينك آب هست

در دلم آرام و در تن تاب هست

 

ني به تن دستي و ني چشمي به سر

تا كه پيش مشك آب آرم پسر

 

هان سپر شو اي تن بيدار من

پيش تير خصم و مشك آب من

 

آبروي من به او آميخته

گر بريز و آبرويم ريخته

 

گر رسد آبي به طفلان عزيز

گو شود سر تا بپايم ريز ريز

 

كودكان تشنه لب در انقلاب

همچو ماهي كه برون افتد ز آب

 

بر سر ره منتظر بنشسته‌اند

با اميدي دل به عمو بسته‌اند

 

 

گر نه آبي جانب ايشان برم

با چه روئي در حرم رو آورم

 

وعده آبي به ايشان داده‌ام

سخت در گرداب غم افتاده‌ام

 

پيش صاحب غيرتان در زندگي

نيست دردي بدتر از شرمندگي

 

هست تاب زير خنجر مردنم

نيست تاب بار خجلت بردنم

 

بر جوانمردي قسم اي تيغ تيز

خون بريز و آبرويم را مريز

 

قدر خون اينجا به قدر آب نيست

آب ناياب است خون ناياب نيست

 

گر بريز خون نباشد مشكلم

خون فراوان است از غم در دلم

 

گر خورد پيكان به چشم مقبل است

ورخورد بر مشك كارم مشكل است

 

گر خورد در سينه باشد دلپذير

ورخوردبر مشك گردم سر به زير

 

 

شير بي سرپنجه با نيش ركاب

خصم را مي‌راند مي‌شد با شتاب

 

چون همه دلگرميش بر آب بود

در دلش آرام و در تن تاب بود

 

ناگهان تير بلايش آب ريخت

از دلش آرام و از تن تاب ريخت

 

پا زرفتن ماند و دل پر درد شد

هم از اين غم سوخت و هم سرد شد

 

كوه غيرت از سر زين در فتاد

چون نبودش دستها با سر فتاد

 

كشتي بي بادبان و بي سكون

در تلاطم مانده در درياي خون

 

ني اميد رو به ساحل كردنش

ني توانايي منزل كردنش

 

ني ره واپس شدن ني راه پيش

مانده سرگردان بحال زار خويش

 

بانگ زدكي مظهر لطف خدا

كشتي دنيا و دين را ناخدا

 

 

غرق گرداب بلايم يا اخي

عاجز بي دست و پايم يا اخي

 

ناله جانسوز عباس رشيد

چون به گوش سرور مردان رسيد

 

اشكبار و بيقرار و سينه ريش

شاه آمد بر سر سرباز خويش

 

دید در خون پاره پاره پيكري

شير بي دستي عقاب بي پري

 

چون سر عباس را شاه ودود

از كرم بنهاد بر زانوي جود

 

با زبان حال و چشم خسته جو

مهر و مه كردند با هم گفتگو

 

گفت اي سرباز كوي ذوالجلال

سخت مجروح و پريشي كيف حال

 

گفت دارم سر به دامان حبيب

بهتر از اينم چه حالت اي طبيب

 

گفت جانا بدسرشت بشكافته

گفت اكنون خوب دولت يافته

 

 

گفت داري زخمهاي جانگزا

گفت دارم حال تسليم و رضا

 

گفت چون شد نرگس شهلاي تو

گفت افكندم به پيش پاي تو

 

گفت كو سر پنجه شير افكنت

گفت آمد تا بگيرد دامنت

 

گفت حيف از قامت دلجوي تو

گفت از آن حيف‌تر يك موي تو

 

گفت سوزم از غم جانسوز تو

گفت روزي نيست همچون روز تو

 

گفت باشد دخترم چشم انتظار

گفت از او شرمسارم شرمسار

 

گفت چه گويم جواب خواهرم

گفت بر گو شد به قربان سرم

 

گفت اكنون در دلت چه آرزوست

گفت دارم حسرت ديدار دوست

 

پاك كن خونابه از چشم ترم

تا دم آخر به رويت بنگرم

 

 


امتیاز : نتیجه : 4 امتیاز توسط 4 نفر مجموع امتیاز : 25

درباره : تربیتی , شعرها , متفرقه , شعر ,

نمایش این کد فقط در ادامه مطلب برای قرار کد مورد نظر به ویرایش قالب مراجعه کنید
مطالب مرتبط
8 اشتباه تربیتی والدین
جملات ناب ناب
ولادت با سعادت امام رضا (ع) مبارک باد
علامه جعفری و زیباترین دختر دنیا
حساب بانكي تان را خالي كنيد
حرف حساب
دلتوشته های دکتر حسابی
جملات ناب
ویروس های زندگی مشترک
مارمولک عاشق

تاریخ : شنبه 3 دي 1390 نویسنده : حسین جنتی دوست l بازدید : 139

ارسال نظر
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی


مطالب گذشته
» دفتر فنی نسیم با مدیریت حسین جنتی دوست »» سه شنبه 06 فروردین 1392
» خوش آمد »» شنبه 10 دی 1390
» سلام پس از یک سال »» چهارشنبه 17 دی 1393
» روز معلم »» شنبه 14 اردیبهشت 1392
» روز مادر »» شنبه 14 اردیبهشت 1392
» 8 اشتباه تربیتی والدین »» سه شنبه 13 فروردین 1392
» عکس های دیدنی »» جمعه 09 فروردین 1392
» ماجرای پزشک خصوصی خانواده رهبری »» پنجشنبه 08 فروردین 1392
» راز طول عمر »» پنجشنبه 08 فروردین 1392
» اس ام اس های نوروز 92 »» شنبه 26 اسفند 1391
آمار کاربران

عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشی رمز عبور؟

عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به حسین جنتی دوست مي باشد.

جدید ترین موزیک های روز



طراح و مترجم قالب

طراح قالب

جدیدترین مطالب روز

فیلم روز

حسین جنتی دوست